July 01, 2008

هووووراااا بالاخره تااابستووون!!
دیروز بالاخره امتحانامون تموم شد. این چند روز آخر پدرم درومد. حتی وقت چک میل هم نداشتم!!
تابستون اگه بتونم بیشتر آپدیت می کنم. کلی برنامه دارم. فعلا قراره امروز بریم مسافرت تا جمعه . واقعا از یه تعطیلات آروم استقبال می کنم :)
Posted by goli at 03:14 PM | 1 Comments
June 13, 2008
دیدید آدم می دونه کلیییی درس داره، کلیییی امتحان داره، کلیییی تمرین داره اما نمی تونه بشینه درس بخونه و اصلا حسش نمیاد؟ (امیدوارم دیده باشید وگرنه باید برم یه فکری به حال خودم بکنم !!! D: ) خلاصه و شرایط خطرناکیه چون ممکنه بعدا به گریه و بدبختی ختم بشه!
من کشف کردم که تنها و موثرترین راه حل اینه که آدم خودش رو مجبور کنه!! و با دیکتاتوری تمام خودش رو روی صندلی نگه داره!! کمی مسخره ست ولی واقعا جواب می ده!! چون فقط 5 دقیقه طول می کشه و آدم به راه راست هدایت می شه...
پ.ن: چراااا تابستووون نمیااااد...
پ.ن2: هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم... خواهشا دعا کنید براااااام... یه حسی به من می گه پایان روز سپید سیاه است...
Posted by goli at 06:24 PM | 7 Comments
June 08, 2008

از اون اول که شروع به نوشتن کردم ، وقتی یه چیزی می نوشتم به این فکر نمی کردم که جوری باشه که کسی بیاد برام کامنت بذاره و برای دل خودم می نوشتم اما با دیدن هر کامنت همیشه کلی ذوق می کردم و می کنم. خلاصه اینکه ممکنه تاحالا به طور مرتب به دونه دونه ی کامنت ها جواب نداده باشم اما دونه دونه رو با دقت می خونم و با دیدن هر کدوم یه عالمههههه کیف می کنم!
اما هیچ وقت به اندازه ی کامنت های پست قبل ذوق نکرده بودم P:
وای که امتحانا هم داره شروع می شه! شنبه امتحان مدار دارم!!! خدا به خیر بگذرونه!!!
من که دارم لحظه شماری می کنم برای تابستون! امسال عمرا واحد تابستونی بردارم! کلییییییی برنامه دارم!
راستی یکی از کارای هیجان انگیزی که گفتم این بود که یه چند وقته اسب سواری رو شروع کردم و حالا که به این موفقیت دست یافتم که از قسمت لانج که مال مبتدی هاست بیرون اومدم و چون از هیجان دارم میترکم گفتم اعلام کنم D:
البته جمعه اگه بودید به خنده ی مفصل می کردید. چون توی لانج افسار اسب دست آدم نیست و فقط باید یاد گرفت که تمرین ها رو با تعادل انجام داد و ریتم ها دست آدم بیاد که تاق تاق پرت نشه رو زین و یورتمه رو خوب رفت و اینا اما توی مانژ دیگه افسار و کنترل اسب دست خود آدمه و من یه ماجرای مفصل با اسبم داشتم!!! می خواستم برم چپ میرفت راست، میخواستم یورتمه برم یه دفعه وای میساد هر کاری هم می کردم راه نمی افتاد!!! فکر کنم اسب ها می فهمن کیا تازه کارن که اونارو اذیت کنن!!!!
خلاصه اینکه قرار بود دور زمین حرکت کنم و میشد منو دید که دور دایره ای که حرکت میکردیم میرا می شدم. :))) اما فکر نکنین دیگه باقالی ام ها!!! فکر کنم دفعه ی دیگه کلی کنترلش دستم بیاد و جدا از اون کلییی خوب یورتمه و کارای دیگه رو میتونم انجام بدم. D:
پ.ن: خواهشا به این قسمت که میگم یورتمه رفتم نخندید!!! خودم نه ، منظور اسب است!!! دیگه نمی دونم چه جوری می شه گفت که این برداشت نشه D:
پ.ن2: دیوونگی که شاخ و دم نداره!!! انقدر این واقعه تاریخی بود که باید اعلام کرد!! من بعد از 6 سال رفتم موهامو کوتاه کردم حسابییییی! و در کمال تعجب خیلی ناراحت نیستم :) اونهایی که دیده بودن منو کاملا اهمیت موضوع رو می تونن درک کنن!!!
Posted by goli at 08:29 PM | 5 Comments
May 18, 2008

خب بعد از کلیییی وقت اومدم که آپدیت کنم. دلایل مختلفی در دست هست که چرا اینجا تارعنکبوت بسته...
گاهی حرف نزدن به معنی این نیست که حرفی نداری، گاهی نمی تونی احساست رو بیان کنی... یه احساسی تو دلم دارم که مانع از حرف زدن می شه...
اتفاقات عادی و روزمره که زیاد هست! امتحانای میان ترم که تازه تمومیده و تا یکی دو هفته دیگه پایان ترم ها شروع میشه. یکی دو تا درسم رو باید حسابی تمرین حل کنم تا به یه جایی برسن. کلی ام سر خودمو شلوغ کردم و به شدت درگیرم و در نتیجه حتی وقت ندارم درست بیام تو اینترنت. چند تا کار جدید شروع کرده بودم که دارم به جاهای خوب خوب می رسم. یکیش رو از بچگی دلم می خواست برای همین خیلی خوشحالم. یه عالمه هم برنامه برای تابستون دارم.
حس می کنم تا می تونم باید چیز یاد بگیرم. حس می کنم اگه نجنبم دیر میشه.
اما با وجود کارایی که می کنم، و در اثنایی که دارم سعی می کنم پیشرفت کنم ، چیزی روی قلبم سنگینی می کنه و هیچ کس قادر به درکش نیست. حرفایی هست که جای گفتنش نیست... این احساس باعث می شه نتونم فعلا خیلی بنویسم. می تونم بیام از کارای روزمره بگم اما حس می کنم کمی شاید خسته کننده باشه... یا حس میکنم اگه زیاد بیام بگم فلان کار رو می کنم، برداشت بر خودنمایی بشه...
برای همین شاید یه مدت کمتر آپدیت کنم. انقدر که یه کم سر و سامان بگیرم . به هر حال اونقدر خواننده هم ندارم که از دست بدم :))
وقتی برگشتم شاید اومدم و کارایی که دارم می کنم کلی هیجان انگیزن رو گفتم D:
DownPour
BackStreet Boys
I been walking around
Inside a haze
Between the lines of reason
Hiding from the ghost
Of yesterday
Feels like I'm barely breathing
[Chorus:]
I-I wanna feel the rain again
I-I wanna feel the water on my skin<
And let it all just wash away
In a downpour
I wanna feel the rain
Na na na na
Feel the rain
Na na na na
I've been losin days
The shades pulled down
I still can't face the sun
But I-I'm goin crazy
I can't stay here
I've gone completely numb
[Repeat Chorus]
Oh no
I thought you were the only one girl
But now I think I was wrong
Cause life goes on
Na na na na na...
I've been walking around inside a haze
Oh I...
[Repeat Chorus]
In a downpour feel the rain
Feel the rain
I wanna feel the rain
Posted by goli at 02:30 PM | 6 Comments
April 18, 2008

زندگی بی معنی به زندگی کسی می گن که هیچ هدفی تو زندگیش نداره و صبح رو به امید فردا به شب می رسونه ، روز ها رو به امید رسیدن تعطیلات می گذرونه... بدون اینکه برنامه ریزی مشخصی داشته باشه زندگی می کنه... روز هاشم پر از استرس های درس نخوندنش می کنه و حتی از علافیش هم لذت نمی بره!! از اون بی معنی تر زندگی کسیه که میدونه چه راهی رو باید بره، می دونه دوست داره آینده ش چه جوری باشه، می دونه هدفش چیه ولی قدمی در راهش بر نمی داره!!! حتی اگه ندونستن رو بشه با هزار زحمت بهانه کرد دومی دیگه بهانه ای نداره و شایسته ی سرزنشه!!
حالا با آدم ضعیف و تنبلی که حوصله ی هیچ کاری رو نداره و با فکر کردن به هدف های بزرگش فقط عذاب بیشتری می کشه چی کار باید کرد؟؟؟؟
پ.ن: ممکنه پشت هر چهره ی آفتابی ای دلی طوفان زده و ابری گم شده باشه...
پ.ن2: I just wish.................................................. :((((((((
پ.ن 3 : خوبه یاد بگیریم تا هیچ وقت یادمون نره که دنیا زیباست ، این ماییم که گاهی از رو دلتنگی نازیبا می بینیمش... هر چقدر هم طوفانی و مه آلود باشم باز هم خدایا شک ندارم که متشکرم ازت...
Posted by goli at 12:21 AM | 5 Comments